تبليغاتX
دردانه  !!! وقتي ياد تو مي افتم چشمام از گريه مي باره ::: بازم امشب قاب عكست منو آروم نمي زاره ::: آخر یک روز می فهمی واست یک عمر می مردم ::: یه عمر توی تنهایی غم تو رو می خوردم :: Welcome To dordane Weblog ::

تولد بانوی اردیبهشت من

 

سلام دوستان... سرور جدید سایت روی پارسی بلاگ قرار گرفته در صورت استقبال شما از این وبلاگ مثل مطلب قبلی ما بحثی رو پیش می کشیم و شما جواب های ما را می دهید یک سری بزنید تا منظورم رو بهتر بفهمید: www.dordane.parsiblog.com

 

بازم تولد.... این بار تولد دوست عزیزم نیلوفر خانوم هست. 

نیلوفر جان این متن رو برات نوشتم بخون شاید خوشت بیاد: 

 

شدت باران زياد بود. آسمان بي رحمانه مي باريد. طوري گريه مي كرد كه گويا عزيزي را از دست داده. هيچ كس نمي دانست قرار است چه اتفاقي بيفتد. آسمان مي غريد و گريه مي كرد باد از شدت خشم درختان را از جا مي كند... چه خبر شده؟؟!!

فرشتگان الهي اشك ريزان به چشمان هم مي نگريستند و بي تابي مي كردند. مگر چه شده بود؟ چه اتفاقي در حال وقوع بود؟ همه چيز غير قابل مهار بود. هركس چيزي مي گفت!

آن شب سرد و باراني رو به اتمام بود و فرشتگان دست بردار نبودند چيزي به 12 نيمه شب نمانده بود. نمي توانستند دست روي دست بگذارند. وقتي برايشان نمانده بود. بعد از ساعت ها مذاكره يكي از فرشتگان معصوم تصميم گرفت تا پيش معبود خويش رود و خواسته هاي خود، ديگر فرشتگان و آسمان را براي خدا بگويد شايد خداوند روي آن ها را زمين نيندازد.

فرشته در مقابل خدا سجده زد و با صداي غم انگيز و با بغضي دروني با لحني لرزان و با لكنت گفت:

 

-         معبود من اين فرشته را به كجا مي فرستيد؟

-         اين فرشته متعلق به زمين است.

-         پس ما چه؟ ما همه او را دوست داريم.

-         من هم دوستش دارم.

-         پس چرا مي خواهيد او را از بارگاه خويش اخراج كرده و به زمين خاكي و بي عاطفه فرستاده و او را به دست آدم هاي بي رحم زمانه بسپاريد؟

-         چه كنم؟

-         مانند دفعات قبل كه جلوي به دنيا آمدنش را مي گرفتيد.

-         مادرش فقط از من همين را مي خواهد فقط به خاطر همين به زيارتم آمده بود. او بنده من است.

 

چاره اي نبود. قرار بود يك فرشته به زمين برود. گريه و زاري فايده اي نداشت. هيچ كس نمي توانست جلوي اين امر را بگيرد و از به دنيا آمدن اين فرزند جلوگيري نمايد.

همگي زانوان غم بغل گرفته بودند و در انتظار وقوع حادثه بودند. اين بار اولي بود كه يك فرشته به زمين مي رفت تا مانند انسان ها زندگي كند. آن هم چه فرشته اي.....

ساعت 12 نيمه شب فرارسيد و كودكي در حال گريه كردن چشم به جهان گشود. باران قطع شد، فرشتگان ساكت شدند و به صداي گريه آن طفل معصوم گوش فرا دادند. صدايي كه حال مختص به يك انسان بود. انساني كه ديگر جايش در كره خاكي بود. در زمين هيچ كس نفهميد كه سرگذشت اين فرشته زيبا چه بود. و اين سرگذشت رازي نهفته باقي ماند بين خدا، آسمان و فرشتگان، رازي كه نبايد فاش مي شود. رازي كه تا ابد بايد نهفته مي ماند... 

وقتي كه نام فرشته را نيلوفر نهادند حتي ساير فرشتگان و آسمان باور كردند كه او ديگر فرشته نيست بلكه يك گل است. فرشتگان گل ها رو دوست داشتند و مي توانستند از آن ها مراقبت كنند پس گلشان هرگز تنها نمي ماند،هرگز.... فرشتگان از اين كه وظيفه مراقبت از گلي به آنها سپرده شده شادمان شدند و يك صدا شروع به خواندن كردند:

 

تولد تولد تولدت مبارك مبارك مبارك تولدت مبارك.....     

 

بانوی اردیبهشت من تولدت مبارک همین....



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:19 توسط پیمان |