تبليغاتX
دردانه  !!! وقتي ياد تو مي افتم چشمام از گريه مي باره ::: بازم امشب قاب عكست منو آروم نمي زاره ::: آخر یک روز می فهمی واست یک عمر می مردم ::: یه عمر توی تنهایی غم تو رو می خوردم :: Welcome To dordane Weblog ::

خداحافظ دردانه

 

 

 

سلام...

سه روز پیش (19 آذر) تولدم بود و دو روز دیگه (24 آذر) تولد وبلاگ دردانه...

شاید این تصمیمی که گرفتم واقعا الان وقت عنوان شدنش نبود ولی ببینید به کجام رسیده که منی که عاشق وبلاگ نویسی بودم دارم واسه همیشه می رم...

 

پژمان جان به خاطر تمام زحماتی که کشیدی ممنونم... داستان شب یلدا هم دیگه 99 درصد کارش تموم شده... دستت درد نکنه عزیز.

از تمام دوستانی که توی امر وبلاگ نویسی کمکم کردن واقعا ممنونم. ولی یک روز که باید رفت،  چرا حاشا؟ حلالم کن...

کسانی که می خوان در مورد پیمان محمدی کسی که تازه 16 سالگیش تموم شده، کسی که چهار سال تمام وبلاگ نوشت. کسی که همیشه خواست با مرام ترین آدم باشه کسی که... اصلا ولش کن... هر کی می خواد در مورد من بدونه این مطلب رو رو بخونه...

 

همیشه داشتن یک دوست خوب توی این دنیا برام آرزو بود... همیشه خیلی زود به خیلی ها اعتماد کردم و اشتباه کردم... همیشه یک مزاحم بودم... برای همه مزاحم بودم...

خدا به همه یک چیزی می ده. به یکی قیافه به یکی صدای قشنگ به یکی دوست خوب. اما من هیچ کدوم از اینا رو ندارم یعنی فکر می کردم دارم ولی نداشتم. شاید تعداد دوستانم از انگشت های یک دست هم کمتر باشه شاید فقط یک دوست خیلی خوب داشته باشم. اما به نظر شما روزگار این قدر مهربونه که همین یکی رو برام نگه داره؟

من از خدا راضی ام... چون اگه هیچ چیز بهم نداده به جاش بهم یک عشق خیلی خیلی قشنگ داد... عشقی که طرف مقابلم دقیقا شب یلدا سال 86 که بیاد دو ساله ازم متنفره... از خدا راضی ام چون در حدی نیستم که بخوام ناراضی باشم.

اولین داستانم طنز بود واسه این که دل مردم رو شاد کنم... اما بعدا فهمیدم، با یه دل شکسته، نه می شه خندید نه می شه خندوند...

دلگیر نیستم که شهری رو که توش بزرگ شدم، مجبور شدم ترکش کنم و با همه دوستام خداحافظی کنم، چون الآن می فهمم نه اونا دوست بودن نه جای من پیش کسانی بود که ازم متنفر بودن... هر چند جای من اینجا هم نیست...

دلگیر نیستم که کسی رو که همیشه از خدا خواستم که خودم موفقیتش رو با چشمام ببینم الآن هرجا می ره منو نفرین می کنه. دلگیر نیستم اگه الآن دلم گرفته. فقط خیلی خوشحالم که فهمیدم خیلی ها ارزش خیلی چیزها رو ندارن اما من ارزش هیچ چیز رو ندارم...

خوشحالم که فهمیدم این دنیا به هیچ کس وفا نکرده به من هم وفا نمی کنه. خوشحالم که می بینم هیچ کس از نبودن من ناراحت و دلتنگ نیست. خوشحالم از این که بود و نبود من واسه هیچ کس هیچ فرقی نمی کرد.

خوشحالم از این که فهمیدم اگه از کسی دفاع کنم جواب دفاع کردنم رو با حمله کردن می ده. خوشحالم از این که همه فقط به فکر خودشون هستن...

من رو آب برد... هر کسی که بر خلاف آب رودخونه شنا کنه رو آب می بره. حالا نفس کدوم با غیرتی در می آد که بگه هنوز دنیا قشنگه؟؟؟

 

از لطف همه ممونم که تا اینجا کمکم کردن تا من چهار سال وبلاگ بنویسم...

از همه دوستانی که از دستم ناراحتن حلالیت می طلبم و در ضمن من با هیچ کس مشکلی ندارم، فقط دلم گرفته... هنوزم از تمام دوستان و دشمنانم مثل شیر دفاع می کنم...

خداحافظ دردانه، خداحافظ همراهانه دردانه، خداحافظ وبلاگ نویسی...

با ادامه پیدا کردن این وضع وبلاگ برای همیشه تعطیل و یا حذف خواهد شد. در غیر این صورت به یک وبلاگ نویس خوب واگذار می شه.

تولدم مبارک... دردانه، تولدت مبارک..

 

خداحافظ 



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت 22:32 توسط پیمان |
باران

بـــــــــــــاران

 

باران به شدت می بارید... پسرک و دخترک دست یک دیگر را گرفته بودند و با سرعتی عجیب می دویدند...

دخترک ماشین نداشت،خانه نداشت، پول در جیب نداشت، هیچ شباهتی به ماه پیشونی قصه ها هم نداشت یا به عبارت دیگر ستاره ای در هفت آسمان برای او چشمک نمی زد اما یک قلب مهربان داشت که پسرک آن را تسخیر کرده بود....

پسرک هم هیچ چیزی جز یک دل عاشق که پیشکش دخترک کرده بود نداشت.... هر دو درد را می شناختند،هر دو قدر یک دیگر را می دانستند و مثل عاشق های امروزی عاشق جیب هم نبودند....

خس خس نفس هایشان به وضوح شنیده می شد. ساعت ها بود زیر باران می دویدند و گویی از سرنوشت فرار می کردند و به سمت صاحب سرنوشت می رفتند. چه چیز ارزشمندتر از آن که دو نفر یک دیگر را فقط به خاطر یک دیگر بخواهند؟!!!

صدای رعد و برق با صدای خنده پسرک و دخترک مسابقه می داد. اشک شوق آن دو با قطرات باران در هم می آمیخت و به زمین می افتاد. دست هم را گرفته بودند و می چرخیدند.... می چرخیدند.... خودشان هم باور نمی کردند که روزی بدون هیچ مزاحمی این گونه کنار هم باشند...

پدر و مادر دخترک با ازدواج آن ها مخالف بودند... حق هم داشتند... می گفتند وقتی شکم گرسنه با پنج تا بچه داشته باشی عشق را فراموش می کنی!!! آن ها عقیده داشتند که یا دخترشان باید با یک پسر پولدار ازدواج می کرد یا همان بهتر که نسلشان منقرض می شد!!!!

دخترک هر شب کلفتی می کرد و جان می کند. اگر نانی در می آورد حلال بود. هر شب خسته به خانه بر می گشت. خانه که نه همان لانه ای که پدرش به هزار زحمت و خواهش و التماس اجاره کرده بود...

پسرک هم وضع بهتری نداشت... او پدر و مادرش را در یک حادثه آتش سوزی از دست داده بود و مثل دخترک بدبخت و فقیر بود... او پدر نداشت مادر نداشت و چون حتی ارث پدری هم نداشت، از داشتن خانه هم محروم می شد... او شاگرد یک نجار بود... او هم نان حلال در می آورد هر چند که محل کار و خانه اش به اتاقی سه در چهار خلاصه می شد که صاحب کارش به هزار منت به او داده بود اما فکرش از بدی های روزگار تهی بود و روز را با حرص و طمع پول و با هزار کلاه برداری شب نمی کرد!!

در آن شب بارانی دخترک و پسرک به این مسائل فکر نمی کردند. دنیا برای اولین بار به آن ها روی خوش نشان داده بود... آن ها فهمیده بودن که عشق و دوست داشتن ارزش بسیار بالاتری نسبت به پول و سرمایه دارد...

اما.... یک لحظه....نور زننده.... صدای بوق کامیون.... صدای فریاد دخترک.... چهره متعجب پسرک....

دخترک آغشته به خون روی زمین افتاده بود و کامیون چند متر آن طرف تر ایستاده بود... پسرک هیچ چیز جز دخترک نمی دید... هیچ صدایی جز صدای فریاد عشقش در مغزش نمی کوبید... آخرین فریاد...

دخترک رفته بود... دخترک با چشمان باز رفته بود.... دخترک با چشمان باز و لبی خندان رفته بود... دخترک اشهد نگفت،دعا نخواند.... آخرین کلمه ای که بر لبان خیس او نشست کلمه پر بار "دوستت دارم" بود....

آن روز پسرک فهمید که دنیا هیچ وقت به هیچ کس وفا نکرده... آن روز پسرک فهمید که یک ساعت عاشق شدن و شب زنده داری برای عشق و دویدن زیر باران ارزش بالاتری نسبت به هزار سال خوابیدن در پر قو و رخت خوابی گرم نرم و به دویدن روی تردمیل دارد!

حیف... فقط حیف که روزگار برای بردن، بهترین ها را گلچین می کند... روح دخترک شاد...      



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 18:27 توسط پیمان |
خداحافظی موقت + برو

سلام دوستان...

ببخشید که دیر اومدم دیر اومدم و باید زود هم برم...

دارم روی یک داستان رمان گونه کار می کنم و وقتم حسابی پره... شاید یک مدت زیادی وبلاگ تعطیل شد. شاید هم دوباره اومدم و آپ کردم. امیدوارم بتونم با داستان رمان گونه ام که توی این مدت روش کار کردم و مقداری از اون رو نوشتم غیبت شاید چند ماهه من رو جبران کنه... 

فعلا این مطلب رو داشته باشید... اسم مطلب <برو> هست:

 

نمي خواد بگي خودم مي دونم... گناهم رو خودم مي دونم!!!! دارم مي سوزم به خاطر گناهم، بيش از يك سال دارم تاوان پس مي دم.....

مي دونم هيچ وقت مطالب من رو نمي خوني مي دونم هيچ وقت دوستم نداشتي مي دونم دوستم نداري....

مي دونم كوچك تر از عشق تو بود.... مي دونم گناهم اين بود كه دوستت داشتم. مي دونم تاوان گناهم چيه... به تنهايي عادت كردم.... چه كار كنم؟ گناهم عشقه عشق.... خودمم پشيمونم....

بابا دل من به درك تو برو.... تو بايد جايي بري كه آدم هاي بزرگ تر از من اونجا باشن. تو برو فقط برو فقط برو فقط برو.... من هموني هستم كه بارها و بارها دلت رو شكستم.... خيلي برام سخته ولي برو، برو و پشت سرت رو هم نگاه نكن..... گناه عشق پاي من گناه هاي تو پاي من الهي من پيش مرگت بشم برو و بذار نگاهات رو فراموش كنم. برو بذار خنده هات از يادم بره. برو برو برو....

طاقت اشكات رو ندارم طاقت ديدن عكسات رو ندارم طاقت بي تو موندن رو ندارم... دست خودم نيست آخه يك روزي دوستت داشتم...

قيد منو بزن من خيلي كوچيكم خيلي كوچيك.... قرارمون يادت نره ساعت هشت. ساعت هشتي كه هيچ وقت نيومد. هيچ وقت ساعت هشت نشد....

من ديگه زندگي برام مفهومي نداره. من از دست رفتم تو برو و زندگي كن قشنگم... برو.

برو و به پاي من نسوز برو به من فكر نكن برو و سربه سرم نذار برو فراموشم كن. دوست دارم موفقيتت رو ببينم دوست دارم تو رو توي اوج قله ها ببينم. دوست دارم به هرچي مي خواي برسي آرزو دارم به آرزوهات برسي... اي آرزوي من برو.

برو با خيال راحت عشق من رو فراموش كن،خاطرات رو دور بريز عكس ها رو پاره كن و فيلم ها رو آتيش بزن من هم قول مي دم ديگه سراغت رو نگيرم من خيلي كوچيكم مي دونم. خيلي سخته كه تو نباشي و من بازم بنويسم خيلي سخته تو نباشي و من از عشق بنويسم ديگه بريدم عزيز برو و زنده به گورم كن تو برو به من فكر نكن،برو.

تو اين دنياي بي رحم كسي براي كسي دل نمي سوزونه كسي عاشق نمي شه عشق گناهه،گناه، من كه جام ته جهنم تو تا پاكي برو.

برو من منتظر مي مونم منتظر مي مونم تا ساعت هشت بشه. منتظر مي مونم چشم به در تا يك روز يك قاصدك خبر بده خوشبخت شدي خبر بده غم نداري خبر بده اسم من رو فراموش كردي..... خبر مي ياد مي دونم خبر مي ياد.

ديگه آخر قصه است برو و بدون كه ياد تو هميشه با منه برو و بذار بغض من بتركه. بغضي كه بعد از تو تنها محرم شبامه برو بذار امشب،آخرين شب خوش بختي، اولين شب تنهايي به تاريخ بپيونده برو عزيز،برو.....



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 16:41 توسط پیمان |
تولد بانوی اردیبهشت من

 

سلام دوستان... سرور جدید سایت روی پارسی بلاگ قرار گرفته در صورت استقبال شما از این وبلاگ مثل مطلب قبلی ما بحثی رو پیش می کشیم و شما جواب های ما را می دهید یک سری بزنید تا منظورم رو بهتر بفهمید: www.dordane.parsiblog.com

 

بازم تولد.... این بار تولد دوست عزیزم نیلوفر خانوم هست. 

نیلوفر جان این متن رو برات نوشتم بخون شاید خوشت بیاد: 

 

شدت باران زياد بود. آسمان بي رحمانه مي باريد. طوري گريه مي كرد كه گويا عزيزي را از دست داده. هيچ كس نمي دانست قرار است چه اتفاقي بيفتد. آسمان مي غريد و گريه مي كرد باد از شدت خشم درختان را از جا مي كند... چه خبر شده؟؟!!

فرشتگان الهي اشك ريزان به چشمان هم مي نگريستند و بي تابي مي كردند. مگر چه شده بود؟ چه اتفاقي در حال وقوع بود؟ همه چيز غير قابل مهار بود. هركس چيزي مي گفت!

آن شب سرد و باراني رو به اتمام بود و فرشتگان دست بردار نبودند چيزي به 12 نيمه شب نمانده بود. نمي توانستند دست روي دست بگذارند. وقتي برايشان نمانده بود. بعد از ساعت ها مذاكره يكي از فرشتگان معصوم تصميم گرفت تا پيش معبود خويش رود و خواسته هاي خود، ديگر فرشتگان و آسمان را براي خدا بگويد شايد خداوند روي آن ها را زمين نيندازد.

فرشته در مقابل خدا سجده زد و با صداي غم انگيز و با بغضي دروني با لحني لرزان و با لكنت گفت:

 

-         معبود من اين فرشته را به كجا مي فرستيد؟

-         اين فرشته متعلق به زمين است.

-         پس ما چه؟ ما همه او را دوست داريم.

-         من هم دوستش دارم.

-         پس چرا مي خواهيد او را از بارگاه خويش اخراج كرده و به زمين خاكي و بي عاطفه فرستاده و او را به دست آدم هاي بي رحم زمانه بسپاريد؟

-         چه كنم؟

-         مانند دفعات قبل كه جلوي به دنيا آمدنش را مي گرفتيد.

-         مادرش فقط از من همين را مي خواهد فقط به خاطر همين به زيارتم آمده بود. او بنده من است.

 

چاره اي نبود. قرار بود يك فرشته به زمين برود. گريه و زاري فايده اي نداشت. هيچ كس نمي توانست جلوي اين امر را بگيرد و از به دنيا آمدن اين فرزند جلوگيري نمايد.

همگي زانوان غم بغل گرفته بودند و در انتظار وقوع حادثه بودند. اين بار اولي بود كه يك فرشته به زمين مي رفت تا مانند انسان ها زندگي كند. آن هم چه فرشته اي.....

ساعت 12 نيمه شب فرارسيد و كودكي در حال گريه كردن چشم به جهان گشود. باران قطع شد، فرشتگان ساكت شدند و به صداي گريه آن طفل معصوم گوش فرا دادند. صدايي كه حال مختص به يك انسان بود. انساني كه ديگر جايش در كره خاكي بود. در زمين هيچ كس نفهميد كه سرگذشت اين فرشته زيبا چه بود. و اين سرگذشت رازي نهفته باقي ماند بين خدا، آسمان و فرشتگان، رازي كه نبايد فاش مي شود. رازي كه تا ابد بايد نهفته مي ماند... 

وقتي كه نام فرشته را نيلوفر نهادند حتي ساير فرشتگان و آسمان باور كردند كه او ديگر فرشته نيست بلكه يك گل است. فرشتگان گل ها رو دوست داشتند و مي توانستند از آن ها مراقبت كنند پس گلشان هرگز تنها نمي ماند،هرگز.... فرشتگان از اين كه وظيفه مراقبت از گلي به آنها سپرده شده شادمان شدند و يك صدا شروع به خواندن كردند:

 

تولد تولد تولدت مبارك مبارك مبارك تولدت مبارك.....     

 

بانوی اردیبهشت من تولدت مبارک همین....



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:19 توسط پیمان |
سبکی نو

سلام دوستان...

این بار بعد از یک مسافرت طولانی و پر حادثه اومدم....

اول نتایج نظرسنجی:

۱- محسن یگانه   ۲۶٪

۲- شادمهر عقیلی ۱۶٪

۳- ابی ۱۶٪

۴-محسن چاوشی ۱۶٪

۵- داریوش ۱۰٪

۶- سیاوش قمیشی ۶٪

۷- رضا صادقی  ۶٪

۵- عصار  بدون رای

می خوام این بار سبک رو عوض کنم...

در مورد این دو موضوع هرچیزی به ذهنتون می رسه در قسمت نظرها بنویسید:

۱- اگر دو خط موازی عاشق یک دیگر شوند چه اتفاقی روی می دهد؟

۲- اگر روزی همه ی انسان ها به آرزوی خود برسند و هرچه می خواهند فراهم شود دنیا چگونه می شود؟

نظرتون رو هم درباره این سبک جدید بگین....

 

 



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 و ساعت 23:30 توسط پیمان |
سال نو مبارک

سلام دوستان گل و باحال خودم...

 

ديدين تموم شد؟ نه مي خوام ببينم ديدين تموم شد يا نه؟

 

انگار همين ديروز بود كه داشتم سال 85 رو توي وبلاگ سرجان به شما تبريك مي گفتم... با خوب و بدش كار

نداريم مهم اينه كه تموم شد.

 

همه چيز تموم مي شه... سال 86 هم تموم مي شه چه خوب چه بد مثل همه ي سال ها...

باز هم داره بهار مي ياد توي بهار همه چيزها نو و تر و تميز مي شه. چرا بيكار نشستين بلند شين كه دير بجنبين يك سال پير شدين ها... حالا من گفتم..

 

اين مطلب كاملا بهار است و هيچ حرفي از غم و غصه نداره پس شما هم غم و غصه هاتون رو فراموش كنين و

يك لبخند بزنين، يك لبخند بزن ديگه،بيشتر،باز هم بيشتر، حالا قهقه بزن يك جوري كه همه فكر كنن خل

شدي..... حالا خوب شد.

 

آقا پژمان چه كردي... چه قالبي ساختي واسه اين وبلاگ..آقا دستت درد نكنه.

راستي داداش پژمان گل از من چند سوال كرده كه بهتون پيشنهاد مي كنم برين بخونين:   http://www.rade-paye-royaha.blogfa.com/

 

حالا نوبت تبريك تولد هاست:

 

آقا پيام گل تولدت رو پيشاپيش بهت تبريك مي گم و اميدوارم هميشه همين قدر شاد و سلامت و پر حرارت

باشي و توي تمام عرصه هاي زندگي موفقيت كسب كني... تولدت مبارك.

 

نسترن جان تولد تو هم مبارك اميدوارم تو هم در مراحل گوناگون زندگيت موفق و پيروز باشي و انشاالله تعطيلات عيد رو به خوشي بگذروني...

 

اوژن جان تولد تو هم مبارک... زود بیا که دلم خیلی برات تنگ شده.

 

و....

 

حالا در مورد موسيقي بنويسم: به علاقه مندان موسيقي مخصوصا علاقه مندان سبك راك پيشنهاد مي كنم آلبوم هيس رو كه رضا يزداني خونده رو تهييه كنيد واقعا زيبا بود.

 

دو تا هم تسليت بگيم تا خيلي جوگير عيد نشين از مرگ يادتون بره....

 

با تاخير زياد درگذشت رسول ملاقلي پور كارگردان تجربي سيناماي ايران رو كه با فيلم ميم مثل مادر قابليت هاي خودش رو نشون داد رو تسليت مي گم...

 

و باز هم با تاخير درگذشت دكتر عبدالله افتخاري شوهرخاله مامانم رو هم تسليت مي گم.

 

نظرات و انتقادهاي خودتون رو در مورد قالب وبلاگ بگين.

سال نو مبارك پيروز شاد و سربلند باشين و سالي پر از بركت و خوشحالي داشته باشين .

 

توجه: اين پست استثنا بود و از پست بعدي دوباره پست ها به حالت سابق بر مي گرده..

 

يك بار ديگر هم از آقا پژمان گل تشكر مي كنم.



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 17:31 توسط پیمان |
قصه های مادربزرگ

سلام دوستان بدون حرف اضافه این مطلب رو بخونید توی نظر سنجی هم شرکت کنین که تا آخر اسفند بیشتر وقت نیست.

خیلی دلم گرفته بود واسه همین این مطلب رو نوشتم اگه تو هم دلت گرفته بخونش:

وقتي اين همه نارو زدن ناروزن زياد شده، وقتي دروغ حرف اول و آخر رو مي زنه، وقتي هيچ كس به هيچ كس اعتماد نداره، وقتي كسي نمي تونه حرف دلش رو بزنه، وقتي كسي وجود نداره كه چشمش توي چشم من باشه، وقتي هيچ كس هيچ كس ديگه رو دوست نداره، وقتي همه تنهان وقتي همه آوارن وقتي آمار اعتياد و ايدز اين كوفت و زهر مارها اينقدر زياده، وقتي كسي چشم به قلم و نوشته هاي من نداره وقتي براي كسي حرف من،عشق من،درد من،كار من،دل من،مهم نيست، وقتي با اين همه كوه فرهادي وجود نداره، وقتي اين همه كارهامون به خاطر منافع خودمونه، وقتي همه از دست هم خسته شديم، وقتي حقيقت مثل سوزني توي انبار كاه نهفته مي شه، وقتي كسي كس ديگه رو درك نمي كنه، وقتي همه ي لياقت دارها با يك كلك نابود مي شن، وقتي هوا اينقدر آلوده است، وقتي انساني وجود نداره مگه مي شه، تو بگو مگه مي شه باز از عشق نوشت؟ وقتي من اينور دنيام تو اون ور دنيا مگه مي شه باز هم همديگه رو دوست داشته باشيم؟ مگه نمي گن از دل برود هر آنكه از ديده برفت؟

ديگه الان مهم پوله پول… تو كه خوب مي دوني همه معيارها و ارزش ها شده پول! عشق كيلو چنده؟ وقتي گرسنه باشي عشق يادت مي ره مگه نه؟ همه ي ماها دل داريم دلمون هم مي گيره اگه نگيره كه به درد نمي خوره! ولي كسي نيست كه وايسته و بگه من عاشقم چون ديگه عشقي وجود نداره!! وقتي پول داشته باشي دلت هم نمي گيره!!!! همه ي ما اسير شديم ولي نه اسير ليلي نه اسير مجنون، اسير خودمون شديم هيچ كس رو جز خودمون نمي بينيم.

مگه قصه حسن كچل رو نشنيدين؟ مگه ما نمي دونيم چي به سر چوپان دروغ گو اومد؟ مگه نشنيدين گرگي كه شنگول و منگول رو خورد عاقبتش چي بود؟ اين قصه ها كجان؟ ما با اين قصه ها بزرگ شديم،نشديم؟

قصه هاي مادربزرگ يادتونه؟ هركي خوب بود خوش بخت مي شد غول داستان هم از بين مي رفت!!! يعني اينا همه قصه ان؟ چي مي شه اگه توي دنياي ما هم غول ها از بين برن؟ غول هايي كه شاخ و دمشون با اون غول ها فرق داره! غول هايي كه با غول قصه نخودي فرق دارن! اما هستن خيلي هم زيادن… كاشكي داستان راستان واقعا راست بود كاشكي آدم و حوا هنوز توي بهشت بودن…

حالا ديگه مادربزرگ نيست كسي هم شبا قصه نمي گه خيلي وقته داستان هزار و يك شب تموم شده حتي ديگه كلاغه آشيونه خودش رو پيدا كرد اما من هنوز توي دنيا ليلي و مجنون رو پيدا نكردم، هنوزم دنبال شيرين و فرهاد مي گردم! اگه ديدينشون به من هم بگين، باشه؟!!!     

 

توجه:  چون احتمالا تا عید مطلب جدیدی توی وبلاگ نمی آد پیشاپیش عید رو به همه دوستان تبریک می گم

 



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 22:56 توسط پیمان |
او رفت

سلام دوستای گلم...

اول از همه یک تشکر ویژه از پژمان جون به خاطر تمام لطف هایی که من دارن....

یک وبلاگ قشنگ هم هست که پیشنهاد می کنم برین ببینین:    تنهاترین جزیره

این هم داستان این دفعه:

        

به اطراف خودم دقيق شدم همه چيز با نظم خاصي چيده شده بود اولين چيزي كه توي اون اتاق سه در چهار به چشم مي اومد  كامپيوتر بزرگي بود كه خاك اون رو فراگرفته بود تخت فنري و درب داغوني كه گوشه ي ديگه اتاق بود لونه ي گرمي براي موريانه ها شده بود همه چيز سر جاي خودش بود حتي ساعتي كه انگار از تيك تاك كردن خسته شده بود و خوابيده بود خواب خواب.... باز هم نگاه كردم نمي دونم چرا ولي باز هم دقيق تر شدم يك قفسه ي كتابخونه پر كتاب،چند تا عروسك  قشنگ،يك پنجره،يك چراغ سوخته، يك چراغ مطالعه.... چه قدر اين ها آشناست!! من كجام؟

بوي عجيبي مياد من اين بو رو مي شناسم... آره خيلي آشناست... ولي آخه بوي چيه؟

آروم حركت كردم نمي دونم چرا ولي قدم هام سست بود مي ترسيدم ولي نمي دونم از چي!! مي خواستم گريه كنم ولي نمي دونم چرا!!! آخه من كجام؟

پنجره رو باز كردم سوز سردي به صورتم خورد حتي اين سرما هم آشنا بود... آروم كنار پنجره نشستم.... جاده اين جاده رو هم مي شناسم...

بر مي گردم يك تابلو روي ديواره چه قدر خاك گرفته... از روي ديوار برش مي دارم... اين منم آره اين منم!!! ولي اين كه كنارمه كيه؟ چه قدر آشناست... من اينو مي شناسم...

باز هم به اطراف نگاه كردم... ديگه مي دونم كجام...

عاشق هم بوديم... ديوونه وار دوستش داشتم... مي پرستيدمش... ما هممون بت پرستيم اون هم بت من بود... چي مي گم نه بت چيه اون خداي من بود....هنوزم هست. اون روزهاي اول يادم نمي ره چه قدر دوستم داشت... ولي آخه چرا؟ چرا رفت؟

دوباره به اطراف نگاه مي كنم همه چيز سر جاشه... اين بو بوي عطر اونه... هموني كه من واسش خريده بودم...

همه چيز درست بود... آنقدر دوستش داشتم كه به خاطر اون از خانوادم گذشتم اين اتاق رو اجاره كردم اومديم اينجا... خودمون دوتا... تنهاي تنها...فقط من و اون....

چشمام رو بستم صورت معصومش هنوز جلوي چشمام رژه مي ره... صداي زيباش... آخه كجايي كه بهت بگم هنوزم دوستت دارم؟ مگه من چه كار كردم؟

اون ديگه نيست. خيلي وقته كه نيست.... نه خودش نه صداش نه وجودش نه عشقش... تنها يادگاري كه ازش دارم خاطراتمه... خاطراتي كه خيلي دوستشون دارم.... يك ماجراي عاطفي!!! يك عشق...عشق نافرجام...

ولي او رفت بي صدا تر از اومدنش... قلبم رو شكست... او عشق مرا فروخت... او رفت بدون من بدون عشق بدون نگاه... او رفت... فقط رفت... كي مي دونه چند وقت مي گذره؟ كي مي دونه كجا رفته؟ كي مي دونه الان كجاست؟ جواب اين سوال ها رو مي دونستم خيلي هم خوب مي دونستم اما باور نداشتم آدم هرچيزي رو نبايد باور كنه!!

يك بار ديگه به اطافم دقيق شدم... ديگه چيزي برام جالب نيست... حتي همون بوي آشنا!!!!

مي گن عاشق شده بود،عاشق يكي ديگه... مي گن دستاي يكي ديگه رو گرفته... مي گن من رو دوست نداره.... مي گن نمي خواد با من باشه.... مي گن با يكي ديگه ازدواج كرده.... مي گن بعد از رفتنش من ديوونه شدم... به نظر شما من ديوونه ام؟؟؟؟!!!   

 

در آخر هم می خوام تولد یکی از دوستانم رو بهش تبریک بگم که ۱۹ بهمن به دنیا اومده...

فقط باید بگم ۱۹ بهمن ماه تولد دوست عزیز و مهربانم رفیق تنهاییم رو به خودش و خانوادش تبریک می گم و امیدوارم همیشه سالم سرزنده و موفق باشه مخصوصا در رشته ورزش... و هرجا هست و با هرکی که هست شاد و سربلند باشه... دیگه چیزی نمی تونم بگم... دوست خوبم این جمله تقدیم به تو:

 

مهسا جان با یک شاخه گل و کوله باری از احساس این روز مقدس رو بهت تبریک می گم....  

موفق باشی...  

                               تولدت مبارک



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385 و ساعت 17:53 توسط پیمان |
مگه ما چی از اونها کمتر داریم؟

سلام دوستای خوبم.... من اصلا بلد نیستم قلنبه سلنبه بنویسم... ولی یک حرفهایی توی دلم مونده بود که اونها رو با زبون خودم نوشتم نه داستان نه شعر نه نصیحت حرف دل منه اگه دوست داری بخون اگر هم حوصله نداری بی خیال... اما اگه خوندی حتما نظر بده و حرفت رو بگو اگر هم تا حالا توی این نظر سنجی گوشه صفحه سایت شرکت نکردی اول توی اون نظرسنجی شرکت کن و خواننده مورد علاقه ات رو بهش رای بده بعد بیا بخون....

این هم مطلب:

مگه من چي از اونها كمتر دارم؟مگه اونها غير آدم بودن؟ مگه خداي اونها با خداي من فرقي داره؟

مي گن به اين چيزها فكر نكن ديوونه مي شي!!! ما كه ديوونه هستيم حالا ديوونه تر يشيم مگه عيب داره؟ اصلا مگه عاقل بودنمون فرقي هم با ديوونه بودنمون داره؟

توي دنياي به اين بزرگي و مغروري مگه فرقي مي كنه من يك نفر خل باشم يا عاقل…

اصلا عاقل به كي مي گن؟؟اين روزها مگه همه دانشمند نشدن؟ ماشاالله همه تحصيل كردن… همه واسه خودشون يك پا تحليل گرن!!!! وقتي اين همه عاقل و دانشمند زياده ديگه چه احتياجي به من و تو هست؟

بيخ گوشمون خيلي اتفاق ها مي افته و ما اصلا نمي فهميم مگه چند نفر به تاريخ پيوستن؟ چند نفر هستن كه ما اونها رو به خوبي مي شناسيم؟ نه جون من بشمر بشمر ديگه!! ۲ نفر؟ ۵ نفر؟ ۱۰ نفر؟ ۱۰۰ نفر؟ اصلا هزار نفر!! بيشتره نه جون من بيشتره؟ اگه بيشتر از هزار نفر مي شناسي اسماشون رو بهم بگو…بگو ديگه… نه عزيز من توي اين همه آدم كه روي اين زمين خاكي زندگي مي كنند خيلي ها كسي بودن و كسي نشدن… خيلي ها هم كسي نبودن و اتفاقي كسي شدن…. خيلي ها هم اومدن و معروف شدن اما زود تاريخ مصرفشون ته كشيده!!!

مي خوام اينو بهت بگم بي خيال همه چي شو… اوني باش كه خودت مي خواي مگه تو چي از اونها كمتر داري؟ مي دوني كيا رو مي گم؟ اونهايي رو مي گم كه اون روز با لب تشنه وايسادن جلوي دشمن ها… اونه هايي رو مي گم كه 8 سال جنگيدن…. اونهايي رو مي گم كه وطن پرستن… امام حسين(ع) و با هم يك خورده ياراش از زندگي راضي بودن چون خودشون بودن…. بياين خودمون باشيم… براي خودمون باشيم مگه ما چي از اونها كم داريم؟ ترو خدا خودمون باشيم بدون دورنگي و دروغ و دورويي!!!! مگه اونهايي كه به تاريخ نيك پيوستن فرمول ديگه اي جز اين بلد بودن؟

 



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 23:35 توسط پیمان |
گلچینی از شعرهای وبلاگ قبلیم

سلام دوستان خسته نباشید....

طی درخواست چند تا از دوستان شعر حلالم کن رو دوباره توی وبلاگ قرار دادم...

این شعر مال بیست یکم مهر ماه سال ۱۳۸۴ که توی وبلاگ قبلی من که مخصوص شعر بود قرار گرفت و با استقبال نسبتا خوبی رو برو شد رو دوباره گذاشتم تا شما هم دوباره های های گریه کنید... برای کسانی که شعر دوست دارند هم پیشنهاد می کنم به وبلاگ قبلی من هم سر بزنن: www.sorjan.blogfa.com

غزلنازم اگر رفتم شدی تنها حلالم کن

اگر که خشکیه چشمات شدش دریا حلالم کن

تو می دونی که این قصه نهایت آخری داره      

 اگر خنجر زدش پشتم یه روز دنیا حلالم کن  

 نسیم پرطنین عشق کنار ساحل بودن         

اگر رفتم همین فردا ببخش من را حلالم کن

اگه عشق من آب می شد کنار عشق پاک تو   

من رو عفو کن به حکم دل نشم رسوا حلالم کن

نه پاییزم کنار تو نه می خندم به حال تو

ولی یک روز که باید رفت چرا حاشا حلالم کن

یه روزی بوسه شادی یه روز بوسه از غم ها

همین راز این دنیا برای ما حلالم کن

قسم می دم تو را همراز تو هم آغاز و هم پرواز

تو ای ماه و تو ای دریا تو ای زیبا حلالم کن

نوشتم زیر نور ماه برایت آخرین مصرع

اگر خوب یا که بد بودم ببخش من را حلالم کن.....

یک شعر گوگولی دیگه از خانم خراسانی نژاد که برای من فرستاده شده:

نا آشنای کوچه ها             راه بلد خسته تنم

ناقوس غمناک صدا             تن به صلیب بسته منم

من از همین قبیله ام           قبیله عاشق پرست

عاشق این قبیله ام             عاشق می نخورده مست

نا آشنای کوچه ها                غریب کوچه ها نباش

وارث کوچه های تنگ             وارث دیوارم تو باش

غریبه از غروب و                    نا آشنا از کوچه هاست

مسافر تنهای شب                دلواپس این لحظه هاست

شب های غمگین قفس         دیگر نه پیش دیگر نه پس

پایان این قصه تو باش            ای آشنا ای همنفس

اینم شعر که دیگه نگین پیمان بی احساس شده شعر نمی نویسه  البته ببخشید اگر تکراری بود...

یک شعر دیگه باز هم کپی شده از وبلاگ قبلیم:

جمله ای ازت شنیدم توی آخرین تماسم     

 مثل یک غریبه گفتی من تورو نمی شناسم

با یک لحن بی تفاوت زندگیم رو تیره کردی

گفتی ممنون می شم از تو اگر دیگه بر نگردی

با شنیدنش شکستم به کسی چیزی نگفتم 

با خودم قرار گذاشتم دیگه یادتو نیفتم

آخه من چه طور عزیزم دیگه نشنوم صداتو

فکر نکن که بردم از یاد لحن خوب خنده هاتو

آرزوی رفته بر باد من مزاحمت نمی شم

آخرش نشد بمونی واسه همیشه پیشم

این یک گلچینی بود از شعرهایی که خودم دوست داشتم و همه رو قبلا توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم باز هم می گم اگر شعر دوست دارید وبلاگ سرجان دستتون رو می بوسه:  www.sorjan.blogfa.com

خبر: در مطلب قبلی در مورد وخیم بودن حال یکی از فامیل ها گفته بودم که باید بگم ایشون متاسفانه فوت کردند....

خبر: دوستان عزیز اولین مطلب صدف خانوم هم به زودی در وبلاگ قرار می گیره منتظر باشید....

خبر: سایت دچار مشکلاتی شده که بعد از عوض شدن قالب اون مشکلات حل شد شما لطف کنید اگر در نظرسنجی شرکت نکردید همین حالا اقدام کنید... امیدوارم از قالب جدید خوشتون بیاد....نظر سنجی انتخاب بازیگر هم حذف شد

 

 



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت 21:37 توسط پیمان |
دعا کنید

اصلا قرار نبود آپ کنم...

ولی خیلی دلم گرفته....

حال پدربزرگ دختر عموم بده خیلی هم بده...

فقط دعا کنید که حالش خوب بشه...

دنیا خیلی بی رحمه اصلا نمی دونم باید چی بگم و چه طوری دردم رو بگم.... دختر عموی من سوم دبیرستان هست و وسط امتحاناش هم هست...

آخه چی بگم؟ خدایا این رسمش نیست... ما مگه چه گناهی داریم که اینقدر عذابمون می دی؟ می خوای چی رو ثابت کنی؟ می خوای ضعفمون رو به رخمون بکشی؟ می خوای بگی هیچی نیستیم؟ قبول!!!

امسال خیلی سال گندی بود... حال شوهر خاله ی مامانم هم بد است... تازه از بیمارستان مرخص شده. نمی دونم چی شده این هم زمستون امسال...

دعا کنید همین.


دوستان عزیز جا داره که بهتون بگم یک خانوم محترم به اسم صدف به من افتخار همکاری داده و از این به بعد بعضی از داستان هایی رو که در وبلاگ می ذاریم کار ایشون هست.

من از همکاری با این خانوم محترم بسیار خوشحالم... امیدوارم بتونیم با هم مطالب بهتری رو ارائه بدیم...

از دوستانی که علاقه به نویسندگی دارند ولی وبلاگ ندارند هم دعوت به همکاری می کنم.... اگر دوست داشتید توی قسمت نظرها بگید تا در خدمت باشم...

قسمت نظرسنجی و آمار وبلاگ هم دچار مشکل شده که این مشکل از سایت وبگذر هست و زود درست می شه...



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 20:7 توسط پیمان |
بنویس از سرخط این است بازی پوچ ما

یک پیام بهداشتی: هرگز عاشق نشو تا زمانی که بتونی همه ی عیب های آدم ها رو تحمل کنی...

یک پیام جالب: دیروز را سوزاندیم برای امروز امروزمان را گذراندیم برای فردا و فردایمان دیروزی است دیگر این است بازی پوچ ما....

سلام و خسته نباشید گفتیم دوتا پیام باحال بهتون داده باشیم بعد بگیم امروز چه خبره...قرار شد یک پست در میان داستان بنویسم و بقیه رو همه چی قاطی.... این پست از اون پست هایی هست که همه چیز داره...

پا قدم دردانه خوب بود....تنها آرزوی من برآورده شد!!!!!!! اما باید صبر کنم تا ۲۱ بهمن ماه...ما که یک سال صبر کردیم یک ماه هم روش... دعا کنید.

یک جوک بی نمک:

علی دایی می خواد کاری کنه که دیگه توی پلی استیشن هم نشه تعویضش کرد.

 

دانلود آهنگ های جدید محسن چاوشی:

 

صفا

رفیق خوب

نمی تونم

 

و در آخر لینک دانلود یکی از آهنگ های زیبای محسن یگانه به اسم بنویس از سرخط به همراه متن شعر اگر تا حالا گوش ندادین بهتون صمیمانه پیشنهاد می کنم بشنوین واقعا زیباست: 

 

دانلود کنید:           بنویس از سرخط

 

 

 بنويس از سر خط

بنويس كه دلت ديگه به ياد اون نيست

بنويس كه بدونه

وقتي نباشه قلبت از غصه خون نيست

اون كه گذاشت و رفت

يه روز سرش به سنگ مي خوره بر مي گرده

ديگه صداش نكن

بذار خودش بیاد دنبالم بگرده

.........

ديگه گريه نكن

آخه اشك تو باعث شادي اونه

ديگه به پاش نسوز

آخه اون واسه تو ديگه دل نمي سوزونه

اگه مي خواست مي موند

حالا كه رفت و غصش رفته ز يادم

اگه پیشم می منوند

مي ديد جز اون به هيچ كي دل نمي دادم

 

پست های بعدی بهتر خواهد شد صبر داشته باشید...

نظر یادتون نره توی رای گیری هم شرکت کنید.. چون آخر اسفند می خواهم بهترین خواننده و بازیگر رو انتخاب کنم با همین رای هایی که دادین...

تا اوایل بهمن خداحافظ چون امتحان ها نمی ذارن تا آخر دی بیام.. اما قول می دم وقتی برگشتم با دست پر برگردم با یک داستان کوتاه و قشنگ... شما هم دعا کنید امتحانام خوب بشه

 

 

 

 



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385 و ساعت 19:37 توسط پیمان |
پدر

سلام دوستان يك داستان كوتاه در اين پست تقديم به شما نظرتون رو در مورد اين داستان بنويسيد..

اگر هنوز در راي گيري شركت نكرديد وقت رو تلف نكنين انتخاب كنيد كه بهترين خواننده و بازيگر چه كساني هستند...

اين هم داستاني كوتاه:

صداي پاندول ساعت قديمي ديوار اتاق در فضا پيچيد و دوازده بار زنگ زد با صداي بلند خيلي بلند توي اون سر و صدا فقط صداي اين ساعت كم بود.

فردا امتحان دارم و الان ساعت دوازده شب هست و من اصلا خوابم نمي آد آخه كي ميتونه با اين سروصدا بخوابه؟

بابام خونه رو به سرش گذاشته از بس خر و پف مي كنه!!! خب من چه طوري بخوابم؟

 

                                           **********

صداي پاندول ساعت در اتاق پيچيد و پنج بار زنگ زد ساعت پنج صبح بود و من حتي يك دقيقه هم نخوابيده بودم صداي خر و پف پدرم خيلي آزار دهنده بود.... چه طوري مي تونستم بخوابم؟ از جام بلند شدم شايد بهترين راه درس خواندن بود... چي مي گم؟ درس چيه؟ كي حال داره؟ بايد بخوابم!!! بايد!!! اه اينم كه خسته نمي شه اينقدر خروپف مي كنه؟

 

                                           **********

صداي پاندول ساعت در اتاق سكوت را شكست سه بار دينگ دينگ دينگ...

صداي خر و پف نمي آمد ساعت سه بعد از ظهر بود امتحانم افتضاح شده بود!!! سر جلسه فقط چرت مي زدم!!! نمي دوني چه سكوتي سر جلسه امتحان جون مي ده واسه خوابيدن!!!! كاش مي شد ديگه خر و پف نكنه.

 

                                           **********

صداي پاندول ساعت يك بار ديگر به گوش رسيد و دوازده بار زنگ زد...

امشب يك چيزي كمه!!! چي كمه؟؟؟؟!!!!

امتحان ندارم كه دارم!! درسم رو خوندم كه باز هم نخوندم و چيزي بلد نيستم ساعت هم كه زنگ زد دوازده بار يعني دوازده شب پس چي كمه؟

صداي خروپف نمي آد!!

مي گن سكته كرد... مي گن مرد... مي گن ديگه نيست...غلط كردم...بيجا كردم.... بيا پدر جونم. كاشكي بودي و هميشه خروپف مي كردي!

درگذشت ناصر عبداللهی را به جامعه هنری تسلیت می گویم روحش شاد یادش گرامی...

در رای گیری هم شرکت کنید... 



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه یکم دی 1385 و ساعت 21:19 توسط پیمان |
آغاز به کار دردانه

سلام...

در این وبلاگ همه چیز نوشته می شه می گید نه نگاه کنید....

برای شروع فکر می کنم این مطلب قشنگ باشه:

دوستت دارم ای نشانه همه خوبی ها. تعجب می کنم. مگر خوبی هم بدی می کند؟برگرد!

و مطلب کوتاه دیگر:

ای کاش مسافت ۷۰۰ کیلومتری خود را با پای پیاده طی می کردی شاید یک سال دیگر به مقصد می رسیدی اما حالا هرگز به مقصد نخواهی رسید.

باز هم عشق و فقط عشق اگر عاشق هستید از همین جملات کوتاه برای دردانه من بفرستید دردانه ها عاشقند و در آخر هم شعری از سهراب سپهری:

وای باران باران                             

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

تولد دردانه مبارک....



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 و ساعت 22:56 توسط پیمان |