تبليغاتX
دردانه  !!! وقتي ياد تو مي افتم چشمام از گريه مي باره ::: بازم امشب قاب عكست منو آروم نمي زاره ::: آخر یک روز می فهمی واست یک عمر می مردم ::: یه عمر توی تنهایی غم تو رو می خوردم :: Welcome To dordane Weblog ::

باران

بـــــــــــــاران

 

باران به شدت می بارید... پسرک و دخترک دست یک دیگر را گرفته بودند و با سرعتی عجیب می دویدند...

دخترک ماشین نداشت،خانه نداشت، پول در جیب نداشت، هیچ شباهتی به ماه پیشونی قصه ها هم نداشت یا به عبارت دیگر ستاره ای در هفت آسمان برای او چشمک نمی زد اما یک قلب مهربان داشت که پسرک آن را تسخیر کرده بود....

پسرک هم هیچ چیزی جز یک دل عاشق که پیشکش دخترک کرده بود نداشت.... هر دو درد را می شناختند،هر دو قدر یک دیگر را می دانستند و مثل عاشق های امروزی عاشق جیب هم نبودند....

خس خس نفس هایشان به وضوح شنیده می شد. ساعت ها بود زیر باران می دویدند و گویی از سرنوشت فرار می کردند و به سمت صاحب سرنوشت می رفتند. چه چیز ارزشمندتر از آن که دو نفر یک دیگر را فقط به خاطر یک دیگر بخواهند؟!!!

صدای رعد و برق با صدای خنده پسرک و دخترک مسابقه می داد. اشک شوق آن دو با قطرات باران در هم می آمیخت و به زمین می افتاد. دست هم را گرفته بودند و می چرخیدند.... می چرخیدند.... خودشان هم باور نمی کردند که روزی بدون هیچ مزاحمی این گونه کنار هم باشند...

پدر و مادر دخترک با ازدواج آن ها مخالف بودند... حق هم داشتند... می گفتند وقتی شکم گرسنه با پنج تا بچه داشته باشی عشق را فراموش می کنی!!! آن ها عقیده داشتند که یا دخترشان باید با یک پسر پولدار ازدواج می کرد یا همان بهتر که نسلشان منقرض می شد!!!!

دخترک هر شب کلفتی می کرد و جان می کند. اگر نانی در می آورد حلال بود. هر شب خسته به خانه بر می گشت. خانه که نه همان لانه ای که پدرش به هزار زحمت و خواهش و التماس اجاره کرده بود...

پسرک هم وضع بهتری نداشت... او پدر و مادرش را در یک حادثه آتش سوزی از دست داده بود و مثل دخترک بدبخت و فقیر بود... او پدر نداشت مادر نداشت و چون حتی ارث پدری هم نداشت، از داشتن خانه هم محروم می شد... او شاگرد یک نجار بود... او هم نان حلال در می آورد هر چند که محل کار و خانه اش به اتاقی سه در چهار خلاصه می شد که صاحب کارش به هزار منت به او داده بود اما فکرش از بدی های روزگار تهی بود و روز را با حرص و طمع پول و با هزار کلاه برداری شب نمی کرد!!

در آن شب بارانی دخترک و پسرک به این مسائل فکر نمی کردند. دنیا برای اولین بار به آن ها روی خوش نشان داده بود... آن ها فهمیده بودن که عشق و دوست داشتن ارزش بسیار بالاتری نسبت به پول و سرمایه دارد...

اما.... یک لحظه....نور زننده.... صدای بوق کامیون.... صدای فریاد دخترک.... چهره متعجب پسرک....

دخترک آغشته به خون روی زمین افتاده بود و کامیون چند متر آن طرف تر ایستاده بود... پسرک هیچ چیز جز دخترک نمی دید... هیچ صدایی جز صدای فریاد عشقش در مغزش نمی کوبید... آخرین فریاد...

دخترک رفته بود... دخترک با چشمان باز رفته بود.... دخترک با چشمان باز و لبی خندان رفته بود... دخترک اشهد نگفت،دعا نخواند.... آخرین کلمه ای که بر لبان خیس او نشست کلمه پر بار "دوستت دارم" بود....

آن روز پسرک فهمید که دنیا هیچ وقت به هیچ کس وفا نکرده... آن روز پسرک فهمید که یک ساعت عاشق شدن و شب زنده داری برای عشق و دویدن زیر باران ارزش بالاتری نسبت به هزار سال خوابیدن در پر قو و رخت خوابی گرم نرم و به دویدن روی تردمیل دارد!

حیف... فقط حیف که روزگار برای بردن، بهترین ها را گلچین می کند... روح دخترک شاد...      



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 18:27 توسط پیمان |