

آمار
![]()
|
او رفت
![]() ![]() ![]()
سلام دوستای گلم...
اول از همه یک تشکر ویژه از پژمان جون به خاطر تمام لطف هایی که من دارن.... یک وبلاگ قشنگ هم هست که پیشنهاد می کنم برین ببینین: تنهاترین جزیره این هم داستان این دفعه:
به اطراف خودم دقيق شدم همه چيز با نظم خاصي چيده شده بود اولين چيزي كه توي اون اتاق سه در چهار به چشم مي اومد كامپيوتر بزرگي بود كه خاك اون رو فراگرفته بود تخت فنري و درب داغوني كه گوشه ي ديگه اتاق بود لونه ي گرمي براي موريانه ها شده بود همه چيز سر جاي خودش بود حتي ساعتي كه انگار از تيك تاك كردن خسته شده بود و خوابيده بود خواب خواب.... باز هم نگاه كردم نمي دونم چرا ولي باز هم دقيق تر شدم يك قفسه ي كتابخونه پر كتاب،چند تا عروسك قشنگ،يك پنجره،يك چراغ سوخته، يك چراغ مطالعه.... چه قدر اين ها آشناست!! من كجام؟ بوي عجيبي مياد من اين بو رو مي شناسم... آره خيلي آشناست... ولي آخه بوي چيه؟ آروم حركت كردم نمي دونم چرا ولي قدم هام سست بود مي ترسيدم ولي نمي دونم از چي!! مي خواستم گريه كنم ولي نمي دونم چرا!!! آخه من كجام؟ پنجره رو باز كردم سوز سردي به صورتم خورد حتي اين سرما هم آشنا بود... آروم كنار پنجره نشستم.... جاده اين جاده رو هم مي شناسم... بر مي گردم يك تابلو روي ديواره چه قدر خاك گرفته... از روي ديوار برش مي دارم... اين منم آره اين منم!!! ولي اين كه كنارمه كيه؟ چه قدر آشناست... من اينو مي شناسم... باز هم به اطراف نگاه كردم... ديگه مي دونم كجام... عاشق هم بوديم... ديوونه وار دوستش داشتم... مي پرستيدمش... ما هممون بت پرستيم اون هم بت من بود... چي مي گم نه بت چيه اون خداي من بود....هنوزم هست. اون روزهاي اول يادم نمي ره چه قدر دوستم داشت... ولي آخه چرا؟ چرا رفت؟ دوباره به اطراف نگاه مي كنم همه چيز سر جاشه... اين بو بوي عطر اونه... هموني كه من واسش خريده بودم... همه چيز درست بود... آنقدر دوستش داشتم كه به خاطر اون از خانوادم گذشتم اين اتاق رو اجاره كردم اومديم اينجا... خودمون دوتا... تنهاي تنها...فقط من و اون.... چشمام رو بستم صورت معصومش هنوز جلوي چشمام رژه مي ره... صداي زيباش... آخه كجايي كه بهت بگم هنوزم دوستت دارم؟ مگه من چه كار كردم؟ اون ديگه نيست. خيلي وقته كه نيست.... نه خودش نه صداش نه وجودش نه عشقش... تنها يادگاري كه ازش دارم خاطراتمه... خاطراتي كه خيلي دوستشون دارم.... يك ماجراي عاطفي!!! يك عشق...عشق نافرجام... ولي او رفت بي صدا تر از اومدنش... قلبم رو شكست... او عشق مرا فروخت... او رفت بدون من بدون عشق بدون نگاه... او رفت... فقط رفت... كي مي دونه چند وقت مي گذره؟ كي مي دونه كجا رفته؟ كي مي دونه الان كجاست؟ جواب اين سوال ها رو مي دونستم خيلي هم خوب مي دونستم اما باور نداشتم آدم هرچيزي رو نبايد باور كنه!! يك بار ديگه به اطافم دقيق شدم... ديگه چيزي برام جالب نيست... حتي همون بوي آشنا!!!! مي گن عاشق شده بود،عاشق يكي ديگه... مي گن دستاي يكي ديگه رو گرفته... مي گن من رو دوست نداره.... مي گن نمي خواد با من باشه.... مي گن با يكي ديگه ازدواج كرده.... مي گن بعد از رفتنش من ديوونه شدم... به نظر شما من ديوونه ام؟؟؟؟!!!
در آخر هم می خوام تولد یکی از دوستانم رو بهش تبریک بگم که ۱۹ بهمن به دنیا اومده... فقط باید بگم ۱۹ بهمن ماه تولد دوست عزیز و مهربانم رفیق تنهاییم رو به خودش و خانوادش تبریک می گم و امیدوارم همیشه سالم سرزنده و موفق باشه مخصوصا در رشته ورزش... و هرجا هست و با هرکی که هست شاد و سربلند باشه... دیگه چیزی نمی تونم بگم... دوست خوبم این جمله تقدیم به تو:
مهسا جان با یک شاخه گل و کوله باری از احساس این روز مقدس رو بهت تبریک می گم.... موفق باشی... تولدت مبارک
مگه ما چی از اونها کمتر داریم؟
![]() ![]() ![]()
سلام دوستای خوبم.... من اصلا بلد نیستم قلنبه سلنبه بنویسم... ولی یک حرفهایی توی دلم مونده بود که اونها رو با زبون خودم نوشتم نه داستان نه شعر نه نصیحت حرف دل منه اگه دوست داری بخون اگر هم حوصله نداری بی خیال... اما اگه خوندی حتما نظر بده و حرفت رو بگو اگر هم تا حالا توی این نظر سنجی گوشه صفحه سایت شرکت نکردی اول توی اون نظرسنجی شرکت کن و خواننده مورد علاقه ات رو بهش رای بده بعد بیا بخون....
این هم مطلب: مگه من چي از اونها كمتر دارم؟مگه اونها غير آدم بودن؟ مگه خداي اونها با خداي من فرقي داره؟ مي گن به اين چيزها فكر نكن ديوونه مي شي!!! ما كه ديوونه هستيم حالا ديوونه تر يشيم مگه عيب داره؟ اصلا مگه عاقل بودنمون فرقي هم با ديوونه بودنمون داره؟ توي دنياي به اين بزرگي و مغروري مگه فرقي مي كنه من يك نفر خل باشم يا عاقل… اصلا عاقل به كي مي گن؟؟اين روزها مگه همه دانشمند نشدن؟ ماشاالله همه تحصيل كردن… همه واسه خودشون يك پا تحليل گرن!!!! وقتي اين همه عاقل و دانشمند زياده ديگه چه احتياجي به من و تو هست؟ بيخ گوشمون خيلي اتفاق ها مي افته و ما اصلا نمي فهميم مگه چند نفر به تاريخ پيوستن؟ چند نفر هستن كه ما اونها رو به خوبي مي شناسيم؟ نه جون من بشمر بشمر ديگه!! ۲ نفر؟ ۵ نفر؟ ۱۰ نفر؟ ۱۰۰ نفر؟ اصلا هزار نفر!! بيشتره نه جون من بيشتره؟ اگه بيشتر از هزار نفر مي شناسي اسماشون رو بهم بگو…بگو ديگه… نه عزيز من توي اين همه آدم كه روي اين زمين خاكي زندگي مي كنند خيلي ها كسي بودن و كسي نشدن… خيلي ها هم كسي نبودن و اتفاقي كسي شدن…. خيلي ها هم اومدن و معروف شدن اما زود تاريخ مصرفشون ته كشيده!!! مي خوام اينو بهت بگم بي خيال همه چي شو… اوني باش كه خودت مي خواي مگه تو چي از اونها كمتر داري؟ مي دوني كيا رو مي گم؟ اونهايي رو مي گم كه اون روز با لب تشنه وايسادن جلوي دشمن ها… اونه هايي رو مي گم كه 8 سال جنگيدن…. اونهايي رو مي گم كه وطن پرستن… امام حسين(ع) و با هم يك خورده ياراش از زندگي راضي بودن چون خودشون بودن…. بياين خودمون باشيم… براي خودمون باشيم مگه ما چي از اونها كم داريم؟ ترو خدا خودمون باشيم بدون دورنگي و دروغ و دورويي!!!! مگه اونهايي كه به تاريخ نيك پيوستن فرمول ديگه اي جز اين بلد بودن؟
| |